تبليغاتX
1984

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

_ بابا جون مرد و تموم شد. حداقل به خاطر غرهایی که به هیراد می زنی شرم کن و بی خیالش شو. اگه نمی شه پس چرا هر وقت هیراد اسمش رو میاره قاطی می کنی و عصبی می شی و می گی:" اون دیگه مرده باید به فکر آینده بود. یک بار دیگه اسمش رو بیاری ..." حتی به خودت اجازه نمی دی اسمش رو به زبون بیاری.

_ ولی چی کار کنم؟ دست خودم نیست، ساعت که از نمیه شب می گذره داغ دلم تازه می شه. آخه من در همین مدتی که با اون بودم عاشق شدم، ازدواج کردم، همه این زندگی رو در همین سه سالی که باهاش بودم ساختم. تمام دوستی های پایدارم هم به مدد اون شکل گرفته. خاطراتم چی؟ تلخ هاش هم الان برام شیرین شده...

_حالا برای این که بغضت نترکه حداقل صدای هدفن رو تا ته زیاد کن تا حال و هوات عوض بشه و کمی از فکرش بیای بیرون.

" ... خاطرات عمر شیرین مرا، یادبود عشق دیرین مرا، در سکوت بی سرانجام بیابان، آتشی از استخوانم برفروزان، در میان بوته های خشک بی جان، در غبار آسمانگرد بیابان، بسوزان بسوزان، شعرهایم را بسوزان، برگ برگ خاطراتم را بسوزان ..."

_ای بابا این که حالم رو بدتر کرد. نه، فایده نداره هر چی آهنگ ها رو بالا و پایین می کنم از این لپ تاپ امشب همش غم می باره.

برای این که به این گفت و گوی تکراری و بی حاصل هر شبه خاتمه بدم، وصل می شم به اینترنت تا تلویحا بهش بگم، ساکت! طبق عادت رو میارم به چک میل، هر پنج ثانیه یه بار رفرش می کنم ولی حتی دریغ از یک میل ناخواسته، لاکردار دیگه بولتن آریا سهم هم برام نمی یاد تا بالا رفتن عدد میل باکسم کمی بهم هیجان بده و به جز رفرش کردن کلیک دیگه ای بکنم. صفحه وبلاگم هم پیش روم بازه، کامنت جدیدی هم ندارم که با خوندن و جواب دادن بهش سرگرم بشم. باز وسوسه اش میاد سراغم.

_یه بار دیدن که اشکالی نداره؟ یه سری بزن خب.

در حالی که سعی می کنم خودم رو بی تفاوت نشون بدم، کلیک می کنم. صفحه اول آخرین شماره شرق باز می شه. " راه دولت داری ثروتمندان را می بندیم" یعنی زدن این تیتر آخرین نقش من به عنوان روزنامه نگار بود؟  جوابی ندارم پس دوباره صدای هدفن رو تا ته زیاد می کنم:" سالم از سی رفت و، غلتک سان دوم، از سراشیبی کنون سوی عدم،... زاده ی پایان روزم، زین سبب، راه من یکسر گذشت از شهر شب، چون راه از آغاز شب آغاز گشت، لاجرم راه ام همه در شب گذشت،...شب ندارد سر خواب...من ندارم سر یاس، زیر بی حوصله گی های شب، از دورادور، ضرب آهسته ی پاهای کسی می آید..."

_ آخرش باز هم قهرمان بازی دیگه؟ یعنی چی که هنوز با " ضرب آهسته ی پای کسی می آید" حال می کنی؟ نکنه هنوز ...

_ اه، ببین یه اسپم اومده، بذار پاکش کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

 دیروز هم در کنار کتاب مفصلی که دارم می خونم و خوندنش هم خیلی طولانی شده، داستان های " یه ره نچکا" اثر بزرگ علوی، " یک شب بی خوابی" نوشته صادق چوبک و " خورشید خانم" به قلم م.ا. به آذین رو خوندم. بین این سه تا یک شب بی خوابی رو بیشتر از همه پسندیدم ولی با مختصر نقدی. به نظرم راوی داستان یه جاهایی مثل اونجا که " اما دید به پهلو بخوابد راحت تر است." چون در جایگاه سوم شخص روایت می کند در بیان حالات درونی شخصیت افراط کرده و می شد با چند جمله اضافه تر احساسات درونی شخصیت داستان رو نشون داد و استفاده صفت "راحت تر" برای القای سریع اجتناب می کرد. در مورد "یه ره نچکا" هم به نظرم سوژه داستان برای داستانی در این حد به لحاظ سطر و ورق بزرگ بود و بزرگ علوی اگه کمی طولانی تر می نوشت جذاب تر بود. در مورد داستان به آذین هم ... باور کنید دیگه بیش تر از این رو و اعتماد به نفس ندارم که نقد های بی سر و ته در مورد کارهای نویسندگان بزرگ بنویسم. چشم خفه شدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

شنيده ها حاكي از اينه كه رفتن طهماسب مظاهري به بانك مركزي فعلا معلق شده چون منبعي كه مدعيه دو روز پيش با مظاهري ديدار داشته از قول مظاهري مي گفت:" هر چند كه هيات دولت با رفتن من به بانك مركزي موافقت كرده بود ولي در ديداري كه با رييس جمهور داشتم، پس از ارايه برنامه و ايده هام ايشان گفتند كه خيلي خوب! حالا ببينيم چي ميشه، باشه حالا..." اين منبع مدعي آگاه بودن گفت كه مظاهري از دلسرد شدن رييس جمهور خبر مي داد. در همين حال يك منبع مدعي آگاهي هم مي گفت كه تهديد دانش جعفري، وزير امور اقتصادي ودارايي به استعفا در صورت رفتن مظاهري به بانك مركزي باعث تعلل دولت در انتخاب رييس كل جديد بانك مركزي شده چون همراهي شيباني و دانش جعفري طي دو سال گذشته در طول تاريخ اقتصاد مدرن ايران بي نظير بوده و دانش جعفري كه معاون كلي مظاهري رو هم تجربه كرده از بروز اختلاف با او در خصوص مسايل پولي نگرانه. چون سابقه مجادلات مظاهري و نوربخش، رييس كل فقيد بانك مركزي هنوز از اذهان پاك نشده. البته گفته مي شه احمدي نژاد خيلي دل خوشي از دانش جعفري نداره ولي حمايت مقام رهبري از وزير اقتصاد امكان حذف راحت او رو نمي ده.

تاكيد مي كنم كه اين پست فقط بر اساس شنيده ها تنظيم شده و  با توجه به غير قابل پيش بيني بودن محمود احمدي ن‍ژاد هر آن احتمال تغيير در دولت وجود داره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

این روزها دست به تلفنم خیلی ضعیف شده به همین خاطر تصمیم گرفتم در تنها رسانه ای بهش دسترسی دارم برای 9 نفر آگهی تشکر درج کنم.  اول از همه خطاب به استاد عزیزم، محسن اشرفی بزرگ، استاد پیغام صمیمانه تان را شنیدم، شما چرا؟ من دست شما رو می بوسم و بی دریغ در برابرتان تعظیم می کنم. دوم، از نادر فتوره چی دوست داشتنی و با مرام به خاطر ابراز لطف و حمایتش بد جور تشکر می کنم. سوم، از فرهت فردنیا به خاطر همدلی های پدرانه اش در طول دو هفته گذشته که مایه دلگرمی ام شده بی نهایت سپاس گذارم. چهارم، از مدیر عامل خبرگزاری ... که خواسته ازش و صحبت هاش در وبلاگم کلامی به میان نیارم، بابت اطمینانش به بنده حقیر قدردانی می کنم. در ضمن استادگرامی، اوامر به چشم. پنجم، از ابوالفضل شاکری، دوست مهربونم، به خاطر دسته گل رویایی که برای سالروز تولدم فرستاده بود و در این مدت کلی هواداری کرده ازم، کمال تشکر را دارم. ششم، از پژمان راهبر بامزه و علی معزی بزرگوار به خاطر یادآوری بنده در این روزهای بیکاری ممنونم. هشتم، استاد احمد غلامی از این که به فکر من و دوستان بیکارم هستید، یه عالمه دستت رو به گرمی می فشرم. نهم،از علی دهقان به خاطر روحیه جوانمردیش بدجور شرمنده ام و متشکر:

ای درختان بلند!

این مسافر، خسته ست

و نگاهش را بر شاخه لرزان شما

مثل برگی بسته ست

 

سایه را مثل پتویی پاره

بر زمین پهن کنید

(عمران صلاحی)

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

پریروز سمبل این جمله که هر کتابی ارزش یک بار خوندن رو داره برای من کتاب " چنگی به زلف فلسفه " بود. نمی خوام بگم " مهران زنده بودی " استادیار دانشگاه فردوسی کتاب بدی نوشته ولی اگه به من بود ترجیح می دادم وقتی رو که صرف خوندن این کتاب کردم مثل دیروز صرف خوندن داستان کوتاه کنم. حداقل دیروز برای من خوندن " کباب غاز" به قلم محمد علی جمال زاده، " حاجی مراد " نوشته صادق هدایت و " ماهی و جفتش" اثر ابراهیم گلستان خیلی مزه داد و گره پیچ گره های این داستان ها بودن مثمره ثمرتر بود تا به قول مهران زنده بودی، تلاش برای فلسفی زندگی کردن در پایان خوندن کتاب " چنگی به زلف فلسفه" به نتیجه ملموسی برسه. چون زلف تو نارآمم، رسوا و پریشم من، سشوار، سشوار، سشوار ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

امروز دم غروب خدمت دوست عزیزی بودم و صحبت مان از گفت و گوی تازه اش با محمد رضا شجریان شروع شد و تا به نامجو رسید، همسرش بزرگوارش پرید وسط صحبتمون و گفت:" محسن نامجو چون دیگه از اخذ مجوز پخش کارهاش از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نا امید شد، به اتریش مهاجرت کرد."

چاره ای نیست و باید صبر کرد و دید که محسن نامجو در فضای باز غرب چه گلی به سر موسیقی ما می زنه. امیدوارم که مثل برخی از مهاجران حداقل پس رفت نکنه. در ضمن فعلا باید در حفظ آثار به جا مونده از او کوشا باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

این روزها که خوندن کتاب های قطور افسردگیم رو تشدید می کنه و زود حوصله ام رو سر می بره، شروع کردم به خوندن همزمان کتاب های کوچیک. اولین اونها هم کتاب کوچیک و 111 صفحه ایه " بی سوادی" نوشته " اگوتا کریستف " نویسنده (اندوهگین) مجاری بود که چنگیز پهلوان اون رو با عنوان " زبان مادری" ترجمه کرده. این کتاب اولین ترجمه پهلوان پس از بازگشت به ایران در سال 85 هست که امسال چاپ شده. کریستف که در پی اعتراضات کارگری 1956 مجارستان که بعد از انتقادهای خروشچف از دیکتاتوری استالین به وقوع پیوست و از سوی شوروی سرکوب شد به عنوان یک ناراضی سیاسی به اتریش و سوییس مهاجرت کرد و در این کتاب در قالب چند داستان کوتاه شرح حال خودش رو که در نهایت به نویسندگی او منجر شده، نوشته. او در سال 2001 جایزه "گوتفرید کللر" رو دریافت کرده و روحیه جنگندگی او در این نوشته اش برام جذاب بود. مخصوصا بعد از مهاجرت که به قول خودش به دلیل ندونستن زبانی به غیر از زبان مادری به یه بی سواد تبدیل می شه ولی همچنان با آموختن زبان فرانسه به کارش ادامه می ده. کریستف می گه:" به طور طبیعی اول از همه باید نوشت. سپس باید به نوشتن ادامه داد. حتی اگر نظر کسی را جلب نکند. حتی اگر حس شود که هرگز نظر کسی را جلب  نخواهد کرد. حتی اگر دستنوشته ها در کشوی میز انباشته و فراموش شوند وقتی که چیزهایی نو می نویسیم،..." جستجوی اینترنتی من هم نشون می ده که از او به عنوان یکی از موفق ترین نویسندگان معاصر سوییس یاد می شود و کتاب های او تا کنون به ۲۰ زبان ترجمه شده که فکر می کنم " بی سواد" اولین ترجمه فارسی کارهای اوست. به عنوان توضیح تکمیلی٬ مارتین زینک در مورد او می گوید:"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

دوست خوبم، نه، ببخشيد٬ بهترين دوستم كه از نزديك دستي بر آتش شعر و ادبيات داره در نقد ادبيات دگرباشي مطلبي نوشته كه بيش از يك بار بايد خوندش، مطلب علي دهقان در مورد لزوم بازتعريف ادبيات رو اينجا بخونيد:(البته من بیش از مفهوم زیباش به قلمش حسابی رشک بردم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

چند سالي بود كه كافي شاپ نرفته بودم و اصلا الزام كافي شاپ رفتن رو به عنوان یه بیکار فراموش كرده بودم. ولي اين روزها كه بيكارم ساعاتي از روزهاي خودم رو در كافي شاپ سپري مي كنم. در هياهوي فال قهوه بگيران كه نويد جشن عروسي و توليد فرزندي رو نويد مي دن، بايد به ديوار يا پنجره رو به رو خيره شد و اوج بي حالي رو تجربه كرد. واقعا در روزنامه كه نيستم ديگه دست و دلم به هيچ كاري نمي ره. حتي نمي تونم 20 صفحه از يك رمان روون رو يه نفس بخونم. از توصيه هاي پدرانه بعضي ها هم ديگه داره حالم بهم مي خوره، مثل اين كه نبايد زندگي رو بر پايه كار در روزنامه بنا كرد و...، كي اين آدم ها مي خوان بفهمن كه من و بسياري از همكارام اين كار رو و راهی كه در اين كار براي خودمون انتخاب كرديم با تمام هزينه هاش انتخاب كرديم و قصد هم نداريم كار ديگه اي انتخاب كنيم. بالاخره دير يا زود در ورزنامه اي ديگه مشغول به كار مي شيم و بي انگيزگي ها تموم مي شه. من كه همچنان اميدوارم هر چند كه اين روزها افسرده ام. اين تناقض ها خاصيت اين دوره هاست تا آدم بتونه كار جديدي رو تجربه كنه. كاري كه شايد تا حالا در مطبوعات نكرده باشه و جاش خالي باشه.

در ضمن فرصتي فراهم شده تا به كارهاي عقب افتاده و علايقي كه كار سنگين امون رسيدگي به اونها رو نمي داد، رسيد. به نظر من كه روزهاي بي همتايي شروع شده اون هم درست هم زمان با 30 سالگي من.   

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

1-      امروز ظهر دقیقا موقعی که یونس شکرخواه می خواست خوردن ناهارش رو شروع کنه با هیراد سر رسیدیم و در مورد توقیف شرق اونقدر صحبت کرد که ناهارش حسابی از دهن افتاد. حرف های شکرخواه مثل نظرات بسیاری از دوستان و همکاران که طی چهار روز گذشته با هم تماس داشتیم من رو بر پافشاری روی مواضعی که تا کنون در مورد توقیف شرق داشتم مصمم تر کرد.

2-      در پاسخ به دوستانی که از من خواستند که کامنت های مطالب قبلی رو حذف کنم، باید بگم که درک من از فضای وبلاگ که یک فضای گفت و گوی دو طرفه هست، اجازه حذف کامنتی رو نمی ده مگر توهین و فحاشی به افرادی که جرم تلقی می شه.

3-      متاسفانه دکتر میریان استاد آمار دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی بر اثر سکته قلبی در گذشت. او فارغ التحصیل دانشگاه استنفورد بود و خوش تیپ ترین استاد دانشکده اقتصاد. باور کردنی نیست که مردی به صلابت او از دنیا رفته. خدا رحمتش کنه.

4-      همچنان ترجیح می دم٬ سکوت کنم.  

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

در طول ۱۰ سال گذشته اعضای ارشد خانه کارگر به عنوان فعال ترین تشکیلات کارگری کشور همواره از اعتراف به این که در طول حیات ۲۸ ساله خود نقش سوپاپ اطمینان را هم بازی کرده اند٬ طفره رفته اند ولی سهیلا جلودارزاده٬ عضو شورای مرکزی این تشکیلات در گفت گویی که با او برای ضمیمه گفت گوی شرق انجام دادم٬ بر این حقیقت صحه گذارد. این گفت و گو در فراغ شرق امروز در روزنامه اعتماد و با لطف اسماعیل محمدولی و علی دهقان چاپ شد:

مهندس سهيلا جلودارزاده فارغ التحصيل پيش از انقلاب دانشگاه پلي تکنيک و فرهنگي سال هاي پس از انقلاب پانزده سالي است که به عنوان يکي از مقامات ارشد خانه کارگر، فعاليت صنفي و سياسي پررنگي دارد. او که در دو دوره پنجم و هفتم مجلس، در دقيقه نود يعني طي انتخابات مياندوره يي ، نمايندگي کارگران و مردم تهران، ري، شميرانات و اسلامشهر را برعهده گرفته است در مجلس ششم هم به عنوان کانديداي جبهه مشارکت وارد مجلس شد. جلودارزاده در دولت دوم محمد خاتمي اين شانس را داشت تا به عنوان اولين زن به کابينه راه يابد. با اين حال صفدر حسيني گوي سبقت را از او ربود و جانشين حسين کمالي، عضو شوراي مرکزي خانه کارگر، در وزارت کار و امور اجتماعي شد. جلودارزاده اين روزها بخش قابل توجهي از وقت خود را در بخش خصوصي و يک موسسه آموزشي سپري مي کند. مکان انجام گفت وگو هم در دفتر او به عنوان مديرعامل موسسه توانمندسازي ايرانيان جوان تعيين شد، اما تا شروع گفت وگو او به عنوان يک نماينده مجلس دقايقي را صرف پيگيري مطالبات اجتماعي مراجعان خود از موسسه آلزايمر کرد تا با سوال هايي با محوريت کاهش فعاليت خانه کارگر، عملکرد مجلس هفتم در حوزه مسائل کارگري، سير تطور تشکيلات کارگري، تنش هاي موجود ميان وزارت کار و خانه کارگر و روند حرکت جنبش کارگري گفت وگو آغاز شود. جلودارزاده همچون يک معلم صبور در يکي از کلاس هاي درس موسسه آموزشي اش به گفت وگو ادامه داد و پاسخ هاي صريحي به سوال ها داد که مي خوانيد:

 

چرا برخلاف سال هاي گذشته براي گفت وگو با خانم جلودارزاده به جاي کانون خواهران خانه کارگر، حزب اسلامي کار يا حتي جبهه مشارکت ايران اسلامي بايد به يک موسسه آموزش خصوصي آمد؟ آيا در رويه فعاليت خود تجديد نظر کرده ايد؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید

تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

با خوندن كامنت هاي پست قبلي به اين نتيجه رسيدم كه چند نكته رو بنويسم:

1-      دگرباشي به هر دليلي رواني يا فيزيولو‍ژيكي مساله اي شخصي است و دادن بعد جنبشي يا ايدئولوژيكي به آن حداقل براي من توجيه پذير نيست. به خصوص اين كه در جامعه اي مثل ايران به قيمت توقيف روزنامه اي و بيكاري 200 نفر منجر شود.

2-      در پاسخ به مثال هايي از شاهكارهاي دگرباشان به اين نكته بسنده مي كنم كه مارسل پروست كه نويسنده رمان شاهكار جهان است هر چند خود يك دگرباش بوده ولي از اين مساله به عنوان " انحراف" ياد مي كند.

3-      جامعه فرانسه در دوران اين اظهار نظر، عقب مانده تر از ايران امروز نبوده است.

4-      مسايل اصلي و بنيادين هر ايراني در جامعه امروز چه دگرباش و چه دگرنباش دستيابي به حق دگر باش گرايي نيست.

5-      در ضمن بهتر است به جاي نفي چارچوب هاي اخلاقي جامعه حداقل ناآماده با اين موضوع قدري هم به فكر رفع اين انحراف فعلي كه در هر صورت رواني و فيزيولوژيكي مي تواند قابل رفع باشد٬باشيم.

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

از کنار توقیف شرق نباید به سادگی گذشت. نه لزوما به خاطر این که هشداریست بر محدودیت های روز افزون آزادی قلم و اندیشه بلکه به خاطر خلطی که در مباحث روشنفکری رخ داده است. به نظر من جامعه روشنفکری ایران با یکسری مباحث آن هم از سر نادانی محاصره شده و هر چه زودتر باید مرزبندی های جدیدی در گفتمان روشنفکری به وجود بیاید. در طول چند ساعتی که از توقیف شرق گذشته به مدد مباحثه با دو دوست صاحبنظر در مباحث ادبی پست مدرن و چرخی در سایت ها با واقعیت های تلخی رو به رو شدم.

در مجموع به این نتیجه رسیدم که ما از سوی به اصطلاح دگرباشان محاصره شده ایم. دگرباشی صفتی است که اخیرا جایگزین همجنس بازان یا اصطلاح جدیدتر آن یعنی همجنس گراها شده است. دگرباشی در واقع به تقلید از اصطلاح دگر اندیشی ابداع شده تا رنگ و بویی روشنفکرانه به مباحث همجنس بازان بدهد. این اصطلاح ترجمه ایست از واژه کوئیر(queer). هر چند داریوش آشوری معادل فارسی دقیق این واژه را " ناجور" می داند ولی همجنس بازان برای کاهش بار منفی این اصطلاح دگرباشی را ابداع کرده اند تا به قول خودشان از آسیب عوام زدگی نسبت به مباحث میان این بیماران روانی جلوگیری کنند. البته افراطیون یعنی روانی ترها دگرباشی را نیز به خاطر پسوند " دگر" حاوی بار منفی می دانند و در تلاش برای اختراع اصطلاح شیک تری هستند.

 اما چرا مباحث این دسته روانی ها با مباحث روشنفکری خلط شده؟ وقتی بحث های آنها را مطالعه کردم متوجه شدم که مباحثی مثل منفی بودن مرد سالاری و آفت های جامعه مردسالار دیکتاتورمآب، توجه ویژه به حقوق زنان، نقد اخلاق بسیط سنتی و محدودیت زا برای جامعه مدرن، حمله به نادیده گرفتن حقوق اقلیت ها، دفاع افراطی از حق انتخاب آزاد فردی به نام لیبرالیسم رهایی بخش، نمایش(متناقض) دورنمای جامعه سوسیالیزه شده و عدالت محور، بزرگ نمایی نقش روابط جنسی مطلوب در سلامت فردی و اجتماعی، کاهش قباحت روابط جنسی برای رفع معضلات فردی و خانوادگی ناشی از این نوع رابطه، سخن گفتن راحت در مورد روابط جنسی، حمله به نگاه سنتی به روابط جنسی از جمله قیدهای اخلاقی آن، نقد محدودیت آزادی بیان از این منظر و .... همه و همه محوری ترین مجادلات موجود میان این دسته روانی هاست( خود آنها هم دگر باشی را مکتب فکری یا عقیدتی نمی دانند بلکه معترف به روانی بودن حالت خود هستند.)

 به اعتقاد آنها حق دگرباشی به مرور جامعه مردسالار را ساقط کرده و حقوق زنان را افزایش می دهد، لذا جامعه دموکرات تر و آزادتر می شود و معضلات روابط جنسی مردم که تبعات آن روز به روز در جامعه ما بزرگ نمایی بیشتری می شود، رفع می شود و ریشه بسیاری از رفتارهای نابهنجار فردی، خانوادگی و اجتماعی خشکیده می شود. فرد آزاد شیوه مطلوب زندگی خود را انتخاب می کند و اوج عدالت رخ می دهد و ...

در این بین بسیاری از روشنفکران هم آلوده این مباحث از دریچه به اصطلاح روشنفکری شده اند و از سرناآگاهی جاده صاف کن فرهنگی شده اند که مطلوب دگرباشان است، شده اند. ظواهر شیکی که انتقاد از دیکتاتوری جامعه مردسالار می شود یا لزوم توجه ویژه به حقوق زنان یا تاکید بر نابهنجاری های ناشی از روابط جنسی سنتی یا تلاش برای کاستن از بار اخلاق سنتی در جامعه مدرن یا دفاع بی قید و شرط از آزادی حق انتخاب فردی یا مباحث کشنده در مورد راهکار حفظ حقوق اقلیت ها و ... در گفتمان بسیاری از روشنفکران در نقد جامعه ایرانی جا گرفته و مجال تنفسی برای دگرباشان است. لذا با خلط مباحثی که رخ داده، دگرباشان در فرهنگ سازی برای کاهش غیر مستقیم بار منفی همجنس بازی موفق عمل کرده اند و بخشی از روشنفکران را هم با خود همسو کرده اند.

هدف غایی آنها این است که سریع تر از جنبش 100 ساله دگرباشان در جامعه غرب بار منفی واژه کوئیر را از بین ببرند. آنها همه جا نفوذ کرده اند، این ساده انگارانه است که فقط آنها را منتسب به تشکل های خارج از کشورشان کنیم چون متاسفانه در برخی..........(این بخش را به خاطر احترام به درخواست مجید یوسفی عزیز حذف کردم ولی شرمنده سایر حذفیات مورد درخواستش هستم.) دست و پا کرده اند. لاجرم از فضای مه آلود روشنفکری ایران سوء استفاده کرده و در مطبوعات هم رخنه کرده اند چون ابزارهایی همچون شعر و ادبیات را هم سپر خود کرده اند.

 وقتی گفت و گوی مندرج در روزنامه شرق را خواندم تردیدی برایم باقی نماند که گفت و گو کننده با حالات روانی گفت و گو شونده کاملا آشنا بوده و این امر از همان سوال دوم و پرسش از شعری به نام وزیر کار معلوم است. گفت و گو کننده آثار این دگرباش را خوانده و با آنها آشنا بوده. متاسفم که با اصرار این گفت و گو جایگزین مصاحبه با دگرباشی مشهور شده چون گفت و گو شونده دوم از شهرت کافی در آن حد که سردبیر و مدیر مسوول شرق او را بشناسند، برخوردار نبوده تا به سرنوشت حذف گفت و گوی اول گرفتار شود. به هر حال توقیف شرق یک هشدار برای سایر مطبوعات دارد که با دقت و علم بیشتر نسبت به تحرکات این عده برخورد کنند. اما مهمتر آن که نیاز است تا روشنفکران ایرانی به یک بازخوانی دوباره از مباحث عمومی خود دست بزنند. شاید هم ما این دسته روانی ها رو خیلی حقیر و مباحثشان را غیر قابل توجه دانسته ایم که این بلا سرمان آمده است.          

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

" ساختمان شرق رو تخلیه کنید" این جدید ترین پیامی است که تحریریه دریافت کرده. قرار شده تا عده ای در اعتراض به آنچه که ترویج همجنس بازی انگاشته شده جلوی روزنامه تجمع کنند که ظاهرا احتمال برخورد و حمله به داخل ساختمان هم وجود داره. گویا هدف اصلی از این کار از بین بردن احتمال انتشار روزنامه و نشریه جدید در این ساختمونه. چون در طول توقیف 6 ماهه شرق ساختمان اجاره ای شرق پا برجا بود و هفته نامه های رویداد و چلچراغ در این ساختمون منتشر می شد تا بچه های شرق بی پول و بیکار نمونند. پس به طور غیر مستقیم دفتر روزنامه رو می خوان تخته کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

لحظاتي پيش پست چيه وزارت ارشاد حكم توقيف روزنامه رو آورد. اول بچه ها شوخی کردند که نکن این کارو آقا٬ حکم مرگ ما رو آوردی؟ بنده خدا پست چي كلي عذر خواهي كرد و ابراز همدردی و گفت:" به خدا من نقشي تو بيكاري شماها ندارم، مامورم و معذور. فکر کردید من دوست دارم شماها بیکار بشید. يادم هست يكبار حكم توقيفي رو بردم به روزنامه اي كه تو خيابون ميرزاي شيرازي بود، موقع خروج ۶نفر با چوب دنبالم كردند و اونا بدو و من بدو . حالا اينجا هم مي ترسم ..." البته با خنده بچه ها به سلامت بدرقه شد و حتي چاي و گزي هم كه بهش تعارف شد نخورد و سوار موتورش شد و با پيشوني عرق كرده رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

شرق پس از تحمل 3 ماه فشار اعمال محدوديت هاي دولت نهم براي هميشه توقيف شد. پر واضحه كه درج مصاحبه با خانم ساقي قهرماني بهانه اي بود كه متاسفانه رفت تو پاچه روزنامه. جالبه كه فردي از بيرون روزنامه از رشت اين مصاحبه رو گرفته بود و به صفحه ادبيات داده بود. و همكاران روزنامه هم بودن دونستن سابقه اين فرد مصاحبه رو چاپ كردند. مدير مسوول شرق هم كه دايره داناييش اونقدر نيست كه سابقه همه افراد رو بدونه، دستور چاپ مصاحبه رو صادر كرده. امروز هم هيات نظارت بر مطبوعات دستور توقيف روزنامه رو صادر كرد و درج یادداشت مسعود بهنود رو هم به اتهام فوق اضافه کرد. روزنامه كيهان هم عذر خواهي شرق رو پذيرفتني تشخيص نداد. اما دست همكاران سايت بازتاب درد نكنه كه اين قضيه رو آب و تاب داد تا ....

اما ترديد ندارم كه اگه اين مصاحبه هم نبود شرق با فشارهايي كه از سوي دولت بهش وارد مي شد دير يا زود مثل هم ميهن توقيف مي شد. اما معتقدم همونطور كه بعد از توقيف پيشين شرق و روزگار نوشتم جان سخت بايد بود و حالا جان سخت تر. من كه حاضر نيستم با اين برخوردها دست از كار روزنامه بردارم. ادامه مي دهم ، همچنان.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

من که هنوز نفهمیدم باید بگم همکار بداخلاق یا همکار خنده رو و مهربان، به هرحال لیلا لطفی نه تنها وبلاگی دست و پا کرده بلکه نوشتن داستان کوتاه رو شروع کرده که می تونید دو تا از جدیدترین هاش رو اینجا بخونید.

لطفی شاگرد میر صادقیه و خبرنگار حوزه کشاورزی روزنامه شرق. خودش معتقده که ۱۰ سال از من کوچیک تره ولی با اسمی که برای وبلاگش انتخاب کرده لو داده که چند سالشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

برای علی خرد پیر عزیزم:

در اوین چه می گذرد؟ از روزبه که پرسیدم، گفت:" والا دیگه از وقتی بساط اسکی تو پیست توچال جمع شده از اون ورا رد نشدم، مگه چی شده؟" فرهاد هم جواب داد:" ای بابا ما ختمش بودیم. فکر کردی نمی دونم خطای دیده که ماشین تو اون خیابون سربالا می ره." بنفشه هم گفت:" نکنه انتظار داری تو این گرما باز هم برم پیاده روی؟ راستی یعنی اینقدر چاق شدم؟" عباس اینجوری بهم جواب داد:" اون طرف ها رو هم پرسیدم، آره، خونه خیلی گرون شده، دیگه با 100 میلیون هم نمی شه یه آپارتمان کوچیک نزدیک محل کارم پیدا کنم."

بهتره که این سوال رو از آقا ولی، بلیط فروش میدون راه آهن بپرسید تا شما رو پیش مردی زمین گیر شده ببره تا فارغ از نوشته های احساسی وبلاگ ها ساعت ها براتون تعریف کنه که " در اوین چه می گذشته؟" یا کافیه از نازلی دانشجو بپرسید تا شما رو پیش هما ببره و اگه افسردگیش بهتر شده باشه، براتون گریه کنه و تعریف کنه و آخرش هم برای یادآوری شب اعدام عزیزترین کسش، ترانه "همای آسمان ها" رو بخونه.

ولی متاسفانه باز هم نخواهیم فهمید که الان در اوین چه می گذرد؟  مگر این که لئون تنبل همت کنه و بنویسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

گاهی آنقدر حرف های مگو زیاد می شود که آدم نای و جذابیت وبلاگ نویسی را هم از دست می دهد و تمام اوقات به نقطه ای از دیوار زل می زند اما دریغ از تمرکز برای وبلاگ نویسی. فکر کنم از سفر که برگردم دوباره باید تند و تند بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

اوایل دانشجویی یکی از توجیهات به ظاهر کودکانه ای که برای انصراف از تحصیل مهندسی مکانیک و انتخاب اقتصاد اونم در دانشگاه علامه داشتم، دیدن گاه به گاه مرحوم حمید مصدق بود که مثل اون رو عمری نمی تونستم در دانشکده فنی ببینم.  اون روزها هنوز دانشکده اقتصاد و حقوق و علوم سیاسی تفکیک نشده بود و مصدق به عنوان تحصیل کرده حقوق و اقتصاد هیات علمی دانشکده ای بود که من واردش شده بودم و هنوز تردید داشتم که انتخاب درستی کردم یا نه. اما یه جور چند بعدی بودنش برام الگو بود. شایدم هم محجوب و بی ادعا بودنش و آرام و شیک پوشیش. یادش به خیر چقدر منظومه " آبی، سیاه، خاکستری" زنده یاد مصدق رو دوست داشتم. هنوز لا به لای کتاب هام  به رونویسی " تو به من خندیدی   و نمی دانستی      من به چه دلهره از باغچه همسایه        سیب را دزدیدم ..." یا " وای، باران;باران٬ شیشه پنجره را باران شست. از دل من اما، - چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ ..." بر می خورم. این شعرهاش بدجوری دوای دلتنگی های 19 سالگیم بود، هر چند باغچه خونه ما علاوه بر سیب خیلی چیزهای دیگه هم نداشت. اما این شعر پایینی دو بار بد جوری برام تداعی شد یک بار زمانی که اعلامیه فوت حمید مصدق رو رو شیشه تابلو آزاد دانشکده دیدم و دوم، عصر پنجشنبه در مرکز خرید گلستان وقتی ...

...

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را،

- بی قید-

و تکان دادن دستت که،

- مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،

- عجیب! عاقبت مرد؟

- افسوس!

- کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

" چه کسی باور کرد

" جنگل جان مرا

" آتش عشق تو خاکستر کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

بهراد مهرجو، دوست و همکار خوبم لطف کرده و مطلبی رو که بیان خاطره ای از برخورد 17 سال پیش یکی از مقامات دولتی(که خودش رو الان به عنوان مدافع بخش خصوصی جا زده) با  نمایندگان بخش خصوصی است برای وبلاگم نوشته که می خونید:

آخرین روزهای دهه 60 مصادف بود با حکمرانی دولت براقتصاد جنگ زده .هنوز زمستان به پایان نرسیده بود  ولی هوای سیستان و بلوچستان خنک تر از همیشه بود.شهری محروم برای برگزاری یکی از تاثیرگذارترین همایش های اقتصادی ایران انتخاب شده بود.وزیربازرگانی به همراه گروهی از دولتی ها روانه این شهر شده بودند.عده ای نیز از پاکستان آمده بودند.سالن محل اجلاس نیمه های ظهر مملو از جمعیت بود.اما.....

هنوز بعد از ظهر نشده بود که تلفن محل دفتر رئیس اتاق ایران زنگ می خورد.الو آقای رئیس :من ....رئیس اتاق بازرگانی سیستان و بلوچستان هستم .وزارت بازرگانی اینجا همایشی تشکیل داده ولی به نمایندگان اتاق بازرگانی اجازه ورود نمی دهد.می گویند خود آقای وزیر مانع شده است.

رئیس :نمی توانیم کاری کنیم .دولت اختیار امور را به دست گرفته و اجازه ادامه کار به ما نمی دهد همین اندازه که بتوانیم اتاق را حفظ کنیم ،شاه کارکرده ایم شما هم منصرف شوید و برگردیید.

همان روز هواپیمایی که کشوری را شرق آسیا رو به مقصد ایران ترک کرده بود به علت نقص فنی وادار می شود درفرودگاه سیستان و بلوچستان فرود اجباری داشته باشد.سرنشینان هواپیما به اجبار خلبان به فرودگاه می روند تا حداقل 10 ساعتی را دراین محل نظامی بگذرانند.یکی از مسافران این پرواز با تهران تماس می گیرد تا علت تاخیر خود و گروه 3 نفره همراه را به دوستان تهرانی  اعلام کند.تماس تلفنی به سختی انجام می شود .الو سلام حاج آقا ما درسیستان گیر کردم احتمالا شب می رسیم تهران جلسه را کنسل کنید .

رئیس :شما تو سیستان چی کار می کنید ؟ الان کجایید ؟...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

بالاخره پس از بيش از يكسال، استعفاي عباس شاكري، رييس دانشكده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبايي پذيرفته شد. شاكري كه پس از انتقال شركاء به سازمان مديريت و برنامه ريزي منحل شده به رياست رسيد در دوران مديريت خود دانشكده اقتصاد علامه را به عنوان قطب علمي كشور در ميان تمامي دانشكده هاي اقتصاد مطرح كرد. با اين حال با رفتن نجفقلي حبيبي اصلاح طلب از دانشگاه علامه و شروع رياست شريعتي بر اين دانشگاه در دولت نهم، شاكري به دليل عدم همسويي با سياست هاي جديد دانشگاه استعفاي خود را تقديم كرد. شاكري با ترجمه كتاب اقتصاد كلان برانسون مطرح شد و اساتيد مطرح اقتصاد كلان نام گرفت. جانشين او رضا مقدس، فارغ التحصيل جوان دانشگاه تربيت مدرس است. او از حاميان بسيج دانشجويي دانشكده اقتصاد به شمار مي رود. خاطرم هست با ايشان درس اقتصاد خرد1 داشتم در نيمسال دوم سال 74 زماني كه بعد از تعطيلات نوروز سر كلاس رفتم، مقدس اعلام كرد كه امروز بحث جديدي را آغاز مي كنيم و آن تحليل، تفسير و بازخواني پيام مقام عظم رهبري به مناسبت سال نو است. پس از اين متوجه شد كسي فراز هاي اين پيام را به خاطر ندارد، گفت:" نگران نباشيد من چون مي دونستم از اين پيام فيش برداري كردم." سپس شروع كرد به نوشتن و توضيح آنها روي تخته سبز كلاس و اعلام كرد كه جلسه بعد از اين بحث سوال خواهد كرد. اين اولين ترمي بود كه مقدس درس ارايه كرد از ترم بعد تعداد دانشجوهايي كه با او درس مي گرفتند سير نزولي به خود گرفت تا در طول 10 سال گذشته با الصاق انگ بي سوادي از سوي دانشجويان گوشه گيري را تجربه كند تا اين كه يك دفعه به رياست دانشكده برسد. مقدس در طول 12 سال گذشته همچنان در رتبه استادياري در جا زده و تا آنجا كه مي دانم تا كنون تاليف و ترجمه اي نداشته است یا حداقل من ندیدم و نشنیدم. بدین ترتیب پس از دو دوره بار دیگر دانشکده اقتصاد علامه دست محافظه کاران افتاد. دانشکده اقتصاد علامه از دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی همواره از منتقدان سیاست های اقتصادی دولت های جمهوری اسلامی بوده است. اخیرا هم در نگارش نامه انتقادی علیه دولت نهم نقش اول را ایفا کرد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

سكوت مي كنم تا فرصت كني پيامك( SMS) هاي عصر پريروزت رو كه برام فرستادي يك بار مرور كني تا دليل سكوتم رو بفهمي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

دوم مرداد 1379 هنوز يك خبرنگار تازه كار و دون پايه در روزنامه كار و كارگر بودم . وارد تحريريه كه شدم، احمد آرمون، دبير خبر، داشت گريه مي كرد. استاد مسعودي، دبير تحريريه، با دست هاي لرزونش بد جوري به سيگار بهمن پك مي زد و آيدا در آينه را آرام آرام ورق مي زد. حسين عليشاپور، دبير ادب و هنر، پاهايش را روي ميز گذاشته بود به دود پيپ حسين گل محمدي، دبير اجتماعي، زل زده بود. بالاخره اسماعيل محمدولي به حرف اومد و خبر داد كه احمد شاملو در گذشته. به آرمون گفتم كه كار ويژهاي برايش بكنيم، در حالي كه داشت تحقير آميز به من نگاه مي كرد، گفت:" آخه تو بچه ... چي از شاملو مي دوني؟" ساكت شدم و در دلم گفتم:" برو بابا با اون شعرهاي پله ايه مسخرت." يادم هست يه يادداشت در مورد شعر پريا نوشتم كه خيلي مزخرف بود. جوونيه ديگه! اون موقع ها عاشق اين شعر شاملو بودم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

وزير كار و امور اجتماعي دولت نهم امروز به ايرنا گفت: " در دو سال گذشته حدود ۶۰۰هزار نفر به تعداد شاغلان بيمه شده در كشور، افزوده شده است."

بدين ترتيب دولت اعتراف كرد كه سالانه بيش از 300 هزار شغل رسمي ايجاد نكرده است. بنا براين اظهارات پيشين رييس جمهوري مبني بر ايجاد يك ميليون و 950 هزار فرصت شغلي در سال 84 و 85 و ادعاي وزير كار در خصوص ايجاد 900 هزار شغل در سال 85 به اين معناست كه دولت نهم تا كنون يك ميليون و 350 هزار فرصت شغلي قراردادي، غير رسمي، ناپايدار و يا حتي كاذب به اين معنا كه شغلي به وجود نيامده در سال هاي 84 و 85 ايجاد كرده  و يا براساس اظهارت قبلي وزير كار كه مدعي كاهش مشاغل قراردادي و غير رسمي است، 600 هزار نوع از اين گونه شغل ها در سال 85 به وجود آمده است. در اين مطلب و اين گزارش هم نوشته بودم كه آمار اشتغال دولت متناقضه و نمي تونه درست باشه. با صحبت هاي امروز وزير كار معلوم مي شه كه شكاف موجود ميان بيمه شده ها و آمار اشتغال زايي دولت ضربدر وام هاي 10ميليون توماني اشتغال پولي است كه به هدر رفته و معلوم نیست چه کسانی گرفتنش و صرف چه کارهایی کردن. يعني 13 هزار و 500 ميليارد تومان در دو سال به نام وام اشتغال زایی و توسعه صنایع کوچک سر از هر جاهای دیگه ای درآورده . گويا تا الان دولت اهداف اشتغال زايي خودش رو به عنوان عملكرد منتشر كرده چون سند شغل ايجاد شده براي وزارت كار ورودي هاي سازمان تامين اجتماعيه كه فاصله زيادي با آمار اشتغال زايي دولت داره.    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

" سلام آقای حق تبریک می گم. مبارک باشه." همین که این جمله از دهن کارمند بانک رفاه شعبه گیشا بیرون اومد، همه مشتری ها بی اختیار سر بر گردوندن تا طرف تبریک رو ببینن. کارمند مذکور همین که چهره متعجب من رو دید، ادامه داد:" شما در قرعه کشی بانک رفاه از این شعبه برنده شدید." در این لحظه نگاه مشتری ها کمی رنگ حسادت گرفت و از نگاهشون می شد حدس زد که پیش خودشون می گفتن که دیدی گفتم تا فک و فامیل یا آشنای بانکی ها نباشی برنده نمی شی. من که تا به حال برنده قرعه کشی بانک نشده بودم با هیجان پرسیدم:" سوئیچ ... نه ببخشید چی برنده شدم؟" کارمند محترم که بارها از فس فس هاش به تنگ اومده بودم، جواب داد:" 10 هزار تومان" واقعا حق من نبود که صبح کله سحر این جوری جلوی 10 تا از مشتری های بانک کنف بشم.

اما انگار این اتفاق باعث شده تا شانس به من رو کنه چون بعد این اتفاق در دو شرط بندی سربلند بیرون اومدم. اولش پیش بینیم در مورد بازی والیبال جوانان ایران و روسیه درست از آب دراومد و بعد هم امروز با شکست ایران از کره جنوبی، ایران از راهیابی به جمع چهار تیم برتر فوتبال آسیا بازموند تا یه شام از یوسف و یه ناهار از محمد هیراد حاتمی ببرم. هنوز طعم پیتزایی که هیراد به جای ناهار فردا، عصرونه امروز مهمونم کرد زیر دندونم بود که  تصمیم گرفتم همین امروز تازه ترین آزمایش شنوایی سنجیم رو پیش دکتر الماسی ببرم.

برگه رو که دید  دوباره با دیاپازون و وسایلی که بیشتر به وسایل دندون پزشکی شبیهه به جون گوش های نازنین افتاد. آخرش گفت:" ... سیگار، چایی، قهوه، نسکافه، چهارشنبه سوری، هدفون، جبهه، کارخونه، خیابون شلوغ، مهمونی پر سرو صدا و ... قدغن!" علتش رو که پرسیدم، خیلی جدی گفت:" عصب شنوایی شما به سرعت در حال ضعیف شدنه و گوش چپ شما 70 درصد و گوش راست شما 10 درصد شنوایی شو تا الان از دست داده یعنی 5 درصد بیشتر از معاینه قبلی. می دونی که هیچ درمانی نداره اگه همین جوری بخوای ادامه بدی متاسفانه به زودی باید سمعک تجویز کنم. البته الان سمعک نهفته داریم که ...." حالا مگه من خوش شانس باورم می شه که دیگه نمی شه صدای نامجو رو با هدفون و با صدای بلند گوش داد.

از اتاق که بیرون اومدم خانوم دکتر دستیارش گفت:" پسرم حیفه از الان. به نظرم اگه سیگار می کشی دودش رو تو نده چون نیکوتینش خیلی از طریق دهن جذب نمی شه. نوار مصاحبه هم پیاده نکن. یه روزنامه نگار بی گوش که به درد نمی خوره. ما امیدمون به شرقه. به مامان خیلی سلام برسون ...." در حالی که داشتم دنبال هدفون ریکوردرم می گشتم گفتم چشم و 10 ثانیه بعد نامجو شروع کرد:" ... ای گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن      مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری          عمری دگر بباید بعد از وفات ما را           کین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری... "

واقعا در شرایطی که هیچی از احتمالات آینده نمی دونم مگه می شه به پرهیزهای دکتر جماعت تن داد؟ کی می دونه آدمی که سال ها برای خوب شنیدن ریاضت کشیده بر اثر یه صانحه تکلمش رو از دست نده یا جونش زودتر از شنواییش درنیاد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط علی حق  |