با يه مكث كوتاه، تمام توانش ور در پاهاي ورم كرده اش جمع مي كنه تا آخرين پله رو بالا بياد. رو مي كنه به مردي كه با يه دست داره چربي رو پيشونيش رو پاك مي كنه و با دست ديگه اش، بسته نون تازه اي رو به سمت گوجه فرنگي هاي خرد شده روي ميز آهني چسبيده به علمك كباب تركي پرت مي كنه، سوالي مي كنه و جواب كوتاهي مي شنوه و هن و هن كنان دو قدم ديگه جلو مياد تا جلوي پيشخون مغازه برسه، از مردي كه پشت صندوق ايستاده مي پرسه:" آقا مگه رو اين ننوشته 200 تومان؟ پس چرا با من 300 تومان حساب كردي؟" مرد در حالي كه داره يه بسته 2 هزار توماني رو مي شمره، متعجب به بطري خالي آب معدني نگاه مي كنه و مي گه:" خانم ما كه بغالي نيستيم، تازه اين قيمت روش بدون حساب هزينه حمل و نقله..." پيرزن حرفش و قطع مي كنه تا سوالش رو دوباره تكرار كنه. مرد به سرعت كوتاه مياد و سريع يه 100 توماني مي ده دست پيرزن تا حساب 2 هزار توماني ها از دستش خارج نشه. پيرزن تا 100 توماني رو مي گيره، از جيب مانتوش يه 100 توماني ديگه بيرون مياره و خطاب به مرد مي گه:" آقا لطفا يه آب معدني ديگه به من بديد." مرد كه از توقف پي در پي شمارش پول هاش كلافه شده، با قيافه اي حق به جانب مي گه:" خانم والا بلا ما اصلا از اين آب معدني ها كه دست شماس نداريم، اين يخچال ما بيا ببين، برو خانم، 100 تومانت رو كه گرفتي..." پيرزن در حالي كه سوال اولش رو تكرار مي كنه، هن و هن كنان از مغازه بيرون ميره. آرامش كه به مغازه بر مي گرده، متوجه مي شم كه غذام رو شورتر از اوني كردم كه بشه ادامه اش رو خورد، كمي دلستر سر مي كشم و كيفم و بر مي دارم و از قصد نمكدون رو ميز رو دمر مي كنم و ميام بيرون. سر چهارراه اول كه پشت چراغ مي ايستم، چشمم به همون پيرزن مي افته كه داره يه بطري از همون آب معدني رو با عطش سر مي كشه...
دوستم گفت: "کاش انسان به خاطر عشق از سر غرور٬ دروغ نمی گفت." گفتم:" ... به خاطر توهم عشق یا عشق دروغ یا ... درست تر نیست؟"
دیگه برام مسجل شده که دوست داشتن باید موازی باشه، هر چند که نقطه تقاطع خیلی لذت بشخه ولی بعدش اونقدر فاصله ها زیاد می شه که حسرت روزهای موازی همیشه به دل آدم می مونه، چون نمی شه همیشه در نقطه تقاطع موند...
شام آخر رو كه مي خورم، عجيبه كه ياد يك نخ سيگار تند يا يه ليوان چايي باز هم يا چيزهايي از اين دست نمي افتم. ولي دلم گرفته از اين كه دوباره بايد رفت. آخه اين چه شام آخريه كه شروع يه تكرار كشنده است؟ ولي شام آخره، مطمئنم!
کلیدم رو ازم گرفتن٬ به همین خاطره که یه ماهی می شه٬ با یه سنجاق قفلی که دیگه حسابی کج و کول شده افتادم به جون قفل. حرفه ای که نباشی همین می شه٬ قفل که باز نمی شه هیچ٬ آروم آروم خود آدم احساس دزد بودن بهش دست می ده. چون دیگه مجبور می شه٬ کمین کنه تا یه روزی کلید رو از دستش بدزده. حالا دیگه داره وقت نقاب زدن و ... می رسه.
بالاخره رمز عبور رو درست وارد می کنم و وارد فضای ارسال مطلب به وبلاگم می شم. همین نقطه آخر جمله قبل رو که تایپ می کنم کمی مکث می کنم تا ... نه خیر! باز هم به همین سرعت رمز عبور رو فراموش کرده ام. ظاهرا چاره ای نیست و باید با این طرز تلقی که اصلا چرا باید خیلی چیزها رو به خاطر داشته باشیم به نوشتن پست جدید ادامه بدم... راستی فراموشی اصلا هم بد نیست٬ حداقل حسنش اینه که به آدم شادی میده. واقعا این که در انتظار خیلی از پدیده ها باشیم و هی موقع رخداد ها رو انتظار بکشیم و به خودمون یادآوری کنیم که فراموش نکنیم که چه ها قراره رخ بده٬ چه فایده ای داره جز افزایش استرس و نگرانی و تلخ کامی از تاخیرها و .... اما وقتی که در فراموشی مطلق هستم همش شادم چون هیچ پدیده ای رو انتظار نمی کشم. شادم که نباشم دلیلی برای ناراحتی ندارم و در مرز شادی و غم زندگی می کنم.
