تبليغاتX
1984

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

با کلی ذوق در همایش نفت٬ توسعه و دموکراسی شرکت کردم. تا پایان صحبت های تکراری خاتمی و نیلی و نجفی صبر کردم ولی جمع بندی صحبت های مشایخی رو که شنیدم دیگه بریدم:

دولت هایی که به درآمد نفت متکی هستند با تغییر بهای نفت دچار نوسان و بی نظمی اوضاع مالیشون می شن...

آخه تا کی این حرف های بدیهی٬ کلی و تکراری رو می خوایم بزنیم. یادداشتم در همین رابطه با عنوان وقتی همه منتقدان در خواب حرف می زنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

فرض كنيم صدام حسين هنوز زنده است و همچنان ديكتاتور عراق است، روزي مريض مي شه و مي ره مطب يه پزشكي. بر فرض محال اون پزشكه چون مخالف صدام حسين هست، به جاي گوش كردن به حرف هاي صدام و يافتن بيماري و علاجش، كفش هاش رو در مياره و پرت مي كنه طرف صدام.

آيا اين حركت توهين به حرفه پزشكي نيست؟

بر فرض محال رو از اين منظر نوشتم كه بعيد پزشك مخالفي پيدا بشه كه با ديكتاتوري آدمكش جرات كنه اينطوري برخورد كنه.

حالا يه خبرنگار عراقي كه قطعا خبرنگار كارنابلدي بوده مياد و كفش هاش رو سمت رييس جمهور آمريكاي دموكرات در جمهوري عراق  پرت مي كنه و اصلا هم نمي ترسه. آيا اين خبرنگار سابقه انتقاد از صدام رو داره؟

ايشون كارنابلده از اين منظر كه حرفه اين آدم اينه كه اگر هم مخالف جرج بوشه، بايد بتونه با سوال هاش ايشون را به نقد بكشه و ناكارآمدي و اشتباهتش رو براي دنيا اثبات كنه.

حالا رسانه هاي داخلي ميان و مي نويسن، همه در آمريكا، ايران و كشورهاي عربي از اين حركت خوشحالند، همكاران گرامي مگر شما در اين فاصله در تمام ايران، آمريكا و جهان عرب رفراندوم و نظر سنجي عمومي برگزار كرده ايد؟ حداقل در ايران من يكي مخالف اين حركتم.

يعني به همين سادگي رسانه هاي دولتي دروغ پردازي مي كنن و اين فرهنگ رو ترويج مي كنن كه راه برخورد با مخالف پرت كردن لنگه كفشه.

مگر اين توهين و تحقير قلم نيست؟ آيا اين شيوه تبليغي استبدادپرور نيست؟

پس من هم حق دارم اگه رو در روي يك سياستمداري بنشينم كه ازش بدم مياد و عده اي هم در ايران هستند كه با من هم نظرند، به جاي گفت و گوي انتقادي با او در آستانه عيد غدير به طرفش لنگه كفش پرت كنم و عده اي لمپن و عوام همفكر من خوشحالي كنن. يعني اين خوشحالي توجيه درست بودن كار منه؟ اصلا اين كار چه تاثيري در حل مسايل كشور داره؟ آيا راه خوش شدن دل مردمي كه زير بار تورم دارن له مي شن، نمايش احمقانه اين چنينيه؟ آيا در ايران سياستمداري هست كه آمادگي جسماني بوش رو داشته باشه و اگه حتي كفش ها به صورتش نخوره من حق حيات داشته باشم؟ اساسا آيا توهين جرم نيست؟ آيا در ايران تبليغ جرم بالامانع و قانوني شده؟

تازه من هم شيعه هستم يعني در اون صورت هم خبرگزاري برنا اين پيامك رو ارسال مي كنه كه:

فردوس نقشه ايست ز ايوان كوي تو

يوسف اسير جلوه و مبهوت روي تو

شيعه خبرنگار غدير است در جهان

كفش تمام شيعه نثار عدوي تو/ برنا  

نتيجه گيري عملي: آقاي خاتمي نيا كه مخالفات دارن تهديد به پرتاب لنگه كفشت مي كنن.

نتيجه گيري اخلاقي: من لنگه كفش پرت نمي كنم پس خبرنگار نيستم. ديگه هم دوست ندارم با عنواني كه منتظر الزیدی خطاب مي شه، خونده شم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

همینطور که داره به سیگار خارجیش(به خاطر ممانعت از تبلیغ دخانیات خارجی(صهیونیستی) از نوشتن نام این سیگار معذورم) پک می زنه، دو قدم مونده به من، سرش رو بالا می کنه و می گه:" سلام علی، دارم می رم پارس الهیه خرید کنم، راستی کتاب فلان و فیلم بهمان و موزیک بیسار و کافه ..."

فلان و بهمان و بیسار رو تا اون لحظه نشنیده بودم که تا الان یادم مونده باشه. همیشه تو این لحظه ها چشمم می یوفته به زیر ناخن های چرکش و شوره رو موهاشو و شلوار چروکش که داره از ماتحت نحیفش می افته و چشم های کم فروغش که یادآوری می کنه که هنوز هم نمی تونه همبستری رو تجربه کنه. تو این لحظه ها نمی دونم بگم حالم ازش بهم می خوره یا دلم براش می سوزه که شب که می ره خونه از این یادش میاد که واقعا کیه لحاف پشمیه مامان دوزش رو می کشه رو سرش تا پیش خودش بگه کی به کیه تاریکیه... اصلا من باید از فردا درویش بشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

 

دو تا مطلب نوشتم که اولی اینجا و دومی اینجا ست. اولی در مورد طرح تحوله و دومی در مورد تغییر قانون کاره.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

شتاب زندگیم اونقدر بالا رفته که هر آن احساس می کنم، گذشته، حال و آینده ام در لحظه جمع شده. خاطره ای ندارم، فرصت درنگ ندارم و آرزوی محالی هم نمی تونم در سرم بپرورونم. همه چیز در لحظه شکل می گیره، یعنی در هر لحظه آرزوست که با حضور مستمر و عینیش خاطره ساز می شه. به همین خاطر بعد زمان رو از دست دادم.

تلفن همراه و غیر همراه هست، لپ تاپ هست، اینترنت هست. پس چت و پیامک و پست الکترونیکی و مکالمه تلفنی هست. پس خیلی مهم نیست که حتی کجام. روزنامه یا خونه، کوچه یا خیابون.

هیچی نیستم، مدیون تکنولوژی هستم...       

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

نمی دونستم تفاوت یه جامعه سلطنتی و ایدئولوژیک رو حتی می شه از مشاهده اسکناس های این دو جامعه هم فهمید. امروز پس از این که کمی پوند خریدم، بی تفاوت پس از مشاهده عکس ملکه انگلستان روی اسکناس های 5، 10 و 20 پوندی، اسکناس ها رو پشت و رو کردم و چهره آدام اسمیت، داروین، الگار و استفنسون جلب توجه کرد، در مقابل اسکناس های ایرانی که در نهایت عکس حسین فهمیده در اونها به طور محو درج شده...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط علی حق  | 

" من از آن روز که دربند توام، آزادم."

حالا این حلقه های یک شکل بیش از آن که یادآور دربند بودن باشد، نوید بخش آزادی است. آزادی ای از آن دست که آرزومان بود. آزادی ای از آن دست که تولدی دوباره برای من است، نشان به آن نشان که حلقه را توی ۲۷ ساله به دست چپ من ۳۱ ساله نشاندی...  

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 چهار زانو می شینم رو زمین، کتاب رو طوری جلوم باز می کنم که صفحه های سمت راست کتاب رو که ورق می زنم سنگینیش روی ساق پای راستم هی بیشتر می شه. چشم هام آسیگمات نیست٬ چپ دستم. از "قطنامه" و صفحه 16بی نتیجه می گذرم ولی در پنجمین شعر از مجموعه "هوای تازه" واژه مورد نظرم رو پیدا می کنم ولی به امید "آیدا در آینه" و "آیدا:درخت و خنجر و خاطره" تند و تند شعرها رو می خونم و ورق می زنم. به مجموعه "آیدا در آینه" که می رسم، کتاب جلوی چشام می لرزه، دست خودم نیست، ماهیچه ساق راستم تند و تند می لرزه. شعرهایی رو که از حفظم دو بار می خونم تا سرسری نگذشته باشم و چشم هام رو خواب حافظه ام نبرده باشه. به "جاده آنسوی پل" می رسم:

"مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

قطاری که نیمه شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

و جاده ئی که از گرده پل می گذرد

آرزوی مرا با خود به افق های دیگر نمی برد.

آدم ها و بویناکی ی دنیاهاشان

یک سر

دوزخی ست در کتابی..."

از صفحه 400 که می گذرم، خواب در چشم هام سنگینی می کنه، آروم انگشت اشاره دست چپم رو زیر واژه های به پیوسته و گاه شکسته می کشم تا چشم چپم که در خواب چشم راستم تنها شعر می خونه، خطا نکنه ولی تا ته "در آستانه" هم چیزی دستگیرم نمی شه. بر می گردم به همون صفحه که گوشه کاغذش رو تا زدم. شعر رو چند بار می خونم:

"...نخست

دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی

به هیات او درآمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر

از او گریز نیست."

خواب آلوده گیم رو نفرین می کنم، دوباره کتاب رو ورق میزنم تا از صفحه 240 برگردم به اون یکی صفحه که باورم نمی شه تاش نزده بودم. پیش خودم می گم کاش این صفحه 16 داشت، مثلا 216 یا 116 بود. همین که می یام پای خواب رفته راستم رو جا به جا کنم، کتاب بسته می شه و دوباره که با دست های لرزونم بازش می کنم، انگار که صفحه وسطی کتاب باشه، شعر "جاده آنسوی پل" جلوی چشمام که حالا با قوزی که دارم به صفحه ها نزدیک تر شده، دوباره باز می شه:

"مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست..."

کتاب رو که از دو طرف جلوی صورتم می بندم، فاصله هایی رو که ورق های تا خورده رو نشون می ده، می شمرم:1، 2، 3، 4، ... و 16.

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط علی حق  | 

 

در عرصه سیاسی ایران چه خبره؟ حزب کارگزاران(پرچمدار لیبرالیسم کلاسیک) به این نتیجه می رسه که روزنامه ارگانش رو تعطیل کنه ولی هفته نامه شهروند(مدعی رهبری راست مدرن) رو با وجود تحمیل زیان 500 میلیون تومانی در شکل جدید منتشر کنه تا برای کاندیداتوری دبیر کل حزب اعتماد ملی(مهدی کروبی) تبلیغ کنه. کروبی بر اساس کدوم شواهد، بضاعت و دلایل بدل به رهبر راست مدرن شده؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط علی حق  |