شاید هم هر جا که پای ما ایرانی ها در میون باشه به خاطر حس پاچه خواری، مرید و مرادی و تنبلی به ناچار در پیت می شه و الا بخش انگلیسی شبکه ها کجا بخش فارسی کجا.
از اولش هم نباید باور می کردم که بهمن امسال داره به خوبی و خوشی به پایان می رسه. ولی کلی با خودم کلنجار می رفتم که بابا فال کدومه، یعنی چی تو فالم بوده پس فالبین راست گفته که طلسم شدم...
همینطور که داشتم بی هدف تو خیابون میرزای شیرازی قدم می زدم، تلفنم زنگ خورد. مادرم بود و همونطور که تو فالم هم بود از سکته مغزی مردی خبر داد که از کودکی برام سمبل فرهیختگی و دنیا دیدگی بوده. همینطور که سعی می کردم به بغضی که هی به چشام می کوبید، غلبه کنم از میدون ونک هم گذشتم. دیگه خیلی شب شده چون حتی یه عابر هم نیست که حواسم رو پرت کنه. براش دعا می کنم، خدایا یعنی به کوچک ترین آرزوش که پایان دولت احمدی نژاد بود، می رسه؟ چرا تو این چهار ماه به دیدنش نرفتم. ای وای هنوز کتاب "تام پین" رو که بهم امانت داده بود، بهش برنگردوندم. یعنی این کتاب تنها یادگاری مردی می شه که برام الگوی کتاب خونیه؟
چون از شعرهاش فقط همین که "دیدی فریب بود..." یادم مونده. شعری که سال 58 گفته بود.
خیابون ملاصدرا هم به انتها می رسه ولی هنوز توان زنگ زدن به دخترش رو به دست نیاوردم...
برای بار صدم گوشی رو از جیبم در میارم ولی برای بار صدم می فهمم که توهم زنگ خوردن تلفنم رو پیدا کردم. چرا زنگ نمی خوره؟ حتی یه پیامک هم نمی یاد. اما این که تو فالم نبود...
ولی بهمن نهمیه که این طوری خودش رو تکرار می کنه. دیگه باید به فالم باور پیدا کنم. من طلسم شدم و باید به آب یاسین بخونم و ...
جلوی در خونه ام. مکثی می کنم تا کوچه رو دور بزنم و تا صبح پیاده روی کنم ولی خیلی سردمه، سردمه، سرد...
