تبليغاتX
1984 - درد جاودانگی* یا بی مایگی

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

بعضی از ما بعضی از شغل ها رو به خاطر بعضی ها انتخاب می کنند. مثلا لذت "اکبر گنجی" بودن یا "مسعود بهنود" بودن بعضی رو برای روزنامه نگار شدن ترغیب می کنه. تا این جای کار خیلی اشکال نداره به هر حال الگوی خوب داشتن، خوبه. بگذریم که در این نوع انتخاب شغل آرمان خواهی یا حرفه ای بودن مد نظر قرار نگرفته چون اغلب اوقات قرار هم نیست که خودمون باشیم و پدیده جدیدی در شغل مورد نظر ظهور کنه. به همین دلیل اول کمی مدل حرف زدن آدم تغییر می کنه و بعد، از لباس پوشیدن تا نوع غذاش عوض می شه. حالا مهم نیست که هنوز خبرنگار غیر حرفه ای هستیم ولی همش باید سعی کنیم از وضع موجود ابراز نارضایتی کنیم. گاهی از گنجی بیشتر احساس محبوس بودن می کنیم. افسرده می شیم. قرص فلوکسیتین می خوریم. اصلا هم به روی خودمون نمیاریم که خبرنگار سیاسی نیستیم و خبرنگار اقتصادی یا  حتی ورزشی هستیم. پس هی احساس عدم امنیت می کنیم. دیگه مرحله ای می رسه که مجبور می شیم کمی سابقه مبارزاتی و یا خاطرات دروغی از مطالبی که نوشتیم و دنیا رو تکون داده جور کنیم و برای همه تعریف کنیم. از این مرحله به بعد خودمون رو از همون قماش گنجی حس می کنیم. تنها با این تفاوت که در عین خوش شانسی از زندانی شدن نجات پیدا کرده ایم. پس به همه یادآوری می کنیم که خط تلفنمون کنترل می شه و تو اتاق کارمون احتمالا شنود کار گذاشتن، فقط به صرف خبرنگار یا روزنامه  نگار بودن. تو این دوران بخشی از روزمون رو صرف فکر کردن به این موضوع می کنیم که راستی شاید با گنجی خاطره مشترکی، سلام و علیکی و... داشته باشیم ولی یک سال تو همین فکر می گذره و چیزی یافت نمیشه. چاره ای نمی مونه جز این که خاطره دیگرون رو به حساب خودمون تعریف کنیم. همین طوری چند سالی می گذره و حرفه ای نشدیم که هیچ، هدف و آرمان مشخصی هم تو شغلمون نداریم. پس بهترین فرصت برای این که کم کاری مون رو به حساب افسردگی از فضای سیاسی بذاریم، پیش می یاد. چون دیگه کم کم گند کارهای بزن در رویی و شبه خبر نوشتن در میاد و کمتر کسی حاضر می شه تو روزنامش راهمون بده. ژست بعدی اینه که بگیم ما بخاطر آرمانمون وارد این شغل شدیم حالا که پی گیریش ممکن نیست می ریم دنبال حرفه تخصصیمون که اتفاقا کلی پول سازه؟! انتظار هم داریم که مردم تو عقلمون شک نکن و بهمون حق بدن که چرا تا حالا دنبال این حرفه نرفته بودیم. یک راه کم خطر تر هم اینه که از مهاجرت حرف بزنیم. بدین ترتیب بدون این که هزینه گنجی شدن یا مشقت بهنود شدن رو بدیم و تحمل کنیم ولی مفت و مجانی از لذاتش استفاده می کنیم.  اما آخرش چی؟ آیا اون غبطه ای که به جاودانه شدن نام گنجی می خوردیم می تونه با فیلم بازی کردن ما رو هم جاودانه کنه؟ یعنی با این توهماتی که برای خودمون درست می کنیم، درد جاودانگیمون التیام پیدا می کنه؟ با تنهاییمون چی کار کنیم؟

* درد جادوانگی نام کتابیست از فیلسوف اسپانیایی، میگوئل د اونامونو. البته نام اولیه کتاب" سرشت سوگناک زندگی" بوده است. در این کتاب اونامونو سعی می کنه بسیاری از رفتارهای انسان رو به دلیل وجود درد جاودانگی بشر تفسیر کنه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط علی حق  |