تبليغاتX
1984 - اعصابم

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

تا می رسم داره با تلفن حرف می زنه، بلند، بلند. سعی می کنم بی تقاوت باشم ولی تلفنش هم که تموم می شه و سر اینترنت هم که می ره باز هم مشغول فک زدنه. هنوز داره فک می زنه که تلفن همراهش زنگ می خوره. حرف های صد تا یه غازش که تموم می شه. آویزون می شه که بچه ها نهار بخوریم، نه یک بار نه صد بار این جمله رو تکرار می کنه تا برای ساکت شدنش زنگ بزنم رستورانی تا غذا بیارن. بهش توصیه می کنم که به جای این همه حرف زدن کمی هم فکر کنه ولی جمله من رو قطع می کنه و می گه ناهار دیر شد. بعد هم شروع می کنه به گمانه زنی پی در پی که چرا ناهار دیر شده. برای این که این سوژه رو برای حرف زدن ازش بگیرم دوباره با رستوران تماس می گیرم که کمی عجله کنند. همین موقع ناهار می رسه. وقتی می خوام با این خیال که گرسنه است و بی حرف غذاشو می خوره اولین قاشق رو بلند کنم، هی می پرسه، غذا چند شد؟ می گم تو رو خدا حرف نزن من غذا تو حساب می کنم. اما همین جور حرف می زنه... ساعت 8 شب شده و می خوام راه بیفتم به سمت خونه ولی اون که دیگه سوژه برای حرف زدن کم آورده زنگ زده به یکی از همکارها و با تقلید صدا داره اذیتش می کنه. خلاصه این که از آدم های پر حرف بدجوری گریزونم حالا می خواد بهت بر بخوره یا نخوره ولی تو رو به خدا اینم سوژه نکنی برای وراجی فردا صبح که اصلا اعصابشو ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط علی حق  |