تبليغاتX
1984 - روانی

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

دیگه از چشمم افتاده و هر چی هم تلاش می کنم، به یک چشم به هم زدنی بیش، نمی تونم دوباره علاقمندش بشم. حتی دیگه دوست ندارم ببینمش و به همین زودی ها که از دلم رفته دیگه حاضر به چشم آوردنش هم نمی شم. حرمتی هم بینمون نمونده، درسته که به روم نمی آرم ولی از همه نامردی هاش با خبرم و از این که تا این حد به من نگاه ابزاری داشته…، بگذر هنوز هم فکر می کنم رفاقتمون بیشتر از این می ارزه که چیزی به روش بیارم و شخصیتی که برای خودش به هم زده رو خرد کنم….اما کاش می شد یکبار هم که شده بتونم یک ربع سرش داد بزنم و حرف هام رو بزنم ولی نه، نمی شه، بگذریم …آخه لجم می گیره که آدم رو احمق فرض می کنه،احمق! دم خروسش اومده جلو صورتشم گرفته ولی باز از رو نمی ره و دم از …شاید اگه می زدم در گوشش کمی دلم خنک می شد، اگه کوتاه نیام و اصلا قیدش رو بزنم چی؟ خب! که چی ؟ چه اهمیتی داره فکر کنه من ساده دل و خنگ بودم و …آخه تا کی باید به این جور آدم ها رو بدی؟ همه عمرت که داره می شه علافی به خاطر این جور آدما…چه فرقی می کنه؟ هر دو طرف قضیه ناآرامیه روانیه که ازش گریزونی…فلان فلان شده بی حیا، آخه شرم و معرفتم خوب چیزیه …نه فایده نداره چون نمی شه تو وبلاگ فحش نوشت بقیه بحث رو باید ذهنی دنبال کرد…

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط علی حق  |