دوم مرداد 1379 هنوز يك خبرنگار تازه كار و دون پايه در روزنامه كار و كارگر بودم . وارد تحريريه كه شدم، احمد آرمون، دبير خبر، داشت گريه مي كرد. استاد مسعودي، دبير تحريريه، با دست هاي لرزونش بد جوري به سيگار بهمن پك مي زد و آيدا در آينه را آرام آرام ورق مي زد. حسين عليشاپور، دبير ادب و هنر، پاهايش را روي ميز گذاشته بود به دود پيپ حسين گل محمدي، دبير اجتماعي، زل زده بود. بالاخره اسماعيل محمدولي به حرف اومد و خبر داد كه احمد شاملو در گذشته. به آرمون گفتم كه كار ويژهاي برايش بكنيم، در حالي كه داشت تحقير آميز به من نگاه مي كرد، گفت:" آخه تو بچه ... چي از شاملو مي دوني؟" ساكت شدم و در دلم گفتم:" برو بابا با اون شعرهاي پله ايه مسخرت." يادم هست يه يادداشت در مورد شعر پريا نوشتم كه خيلي مزخرف بود. جوونيه ديگه! اون موقع ها عاشق اين شعر شاملو بودم.
