تبليغاتX
1984 - یاد

1984

اقتصادی، سیاسی، ادبی و کارگری

 

اوایل دانشجویی یکی از توجیهات به ظاهر کودکانه ای که برای انصراف از تحصیل مهندسی مکانیک و انتخاب اقتصاد اونم در دانشگاه علامه داشتم، دیدن گاه به گاه مرحوم حمید مصدق بود که مثل اون رو عمری نمی تونستم در دانشکده فنی ببینم.  اون روزها هنوز دانشکده اقتصاد و حقوق و علوم سیاسی تفکیک نشده بود و مصدق به عنوان تحصیل کرده حقوق و اقتصاد هیات علمی دانشکده ای بود که من واردش شده بودم و هنوز تردید داشتم که انتخاب درستی کردم یا نه. اما یه جور چند بعدی بودنش برام الگو بود. شایدم هم محجوب و بی ادعا بودنش و آرام و شیک پوشیش. یادش به خیر چقدر منظومه " آبی، سیاه، خاکستری" زنده یاد مصدق رو دوست داشتم. هنوز لا به لای کتاب هام  به رونویسی " تو به من خندیدی   و نمی دانستی      من به چه دلهره از باغچه همسایه        سیب را دزدیدم ..." یا " وای، باران;باران٬ شیشه پنجره را باران شست. از دل من اما، - چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ ..." بر می خورم. این شعرهاش بدجوری دوای دلتنگی های 19 سالگیم بود، هر چند باغچه خونه ما علاوه بر سیب خیلی چیزهای دیگه هم نداشت. اما این شعر پایینی دو بار بد جوری برام تداعی شد یک بار زمانی که اعلامیه فوت حمید مصدق رو رو شیشه تابلو آزاد دانشکده دیدم و دوم، عصر پنجشنبه در مرکز خرید گلستان وقتی ...

...

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را،

- بی قید-

و تکان دادن دستت که،

- مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،

- عجیب! عاقبت مرد؟

- افسوس!

- کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم:

" چه کسی باور کرد

" جنگل جان مرا

" آتش عشق تو خاکستر کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط علی حق  |