چند سالي بود كه كافي شاپ نرفته بودم و اصلا الزام كافي شاپ رفتن رو به عنوان یه بیکار فراموش كرده بودم. ولي اين روزها كه بيكارم ساعاتي از روزهاي خودم رو در كافي شاپ سپري مي كنم. در هياهوي فال قهوه بگيران كه نويد جشن عروسي و توليد فرزندي رو نويد مي دن، بايد به ديوار يا پنجره رو به رو خيره شد و اوج بي حالي رو تجربه كرد. واقعا در روزنامه كه نيستم ديگه دست و دلم به هيچ كاري نمي ره. حتي نمي تونم 20 صفحه از يك رمان روون رو يه نفس بخونم. از توصيه هاي پدرانه بعضي ها هم ديگه داره حالم بهم مي خوره، مثل اين كه نبايد زندگي رو بر پايه كار در روزنامه بنا كرد و...، كي اين آدم ها مي خوان بفهمن كه من و بسياري از همكارام اين كار رو و راهی كه در اين كار براي خودمون انتخاب كرديم با تمام هزينه هاش انتخاب كرديم و قصد هم نداريم كار ديگه اي انتخاب كنيم. بالاخره دير يا زود در ورزنامه اي ديگه مشغول به كار مي شيم و بي انگيزگي ها تموم مي شه. من كه همچنان اميدوارم هر چند كه اين روزها افسرده ام. اين تناقض ها خاصيت اين دوره هاست تا آدم بتونه كار جديدي رو تجربه كنه. كاري كه شايد تا حالا در مطبوعات نكرده باشه و جاش خالي باشه.
در ضمن فرصتي فراهم شده تا به كارهاي عقب افتاده و علايقي كه كار سنگين امون رسيدگي به اونها رو نمي داد، رسيد. به نظر من كه روزهاي بي همتايي شروع شده اون هم درست هم زمان با 30 سالگي من.
