" خنگ شاگرد در مراجعه است" به گواه این مصرع من دارم خنگ می شم. یا بهتر بگم خنگی بد جوری می خواد بهم غلبه کنه. دو هفته ایه که صبح تا شب در ذهنم با این مصرع کلنجار می رم. هر چند که تجربه هم یادآوری می کنه که مراجعه من جز تحمیل خنگی حاصلی برام نداره. ولی متاسفانه مصرع دیگری از این شعر تاکید می کنه که حتی " عشق در مراجعه است" یعنی بازم خنگی!
هیچ فکر نمی کردم یه روزی اینقدر در مورد این که روزی نسبت به تجربه ای که سال گذشته همین روزها شروع کردم، و تا همین دو هفته پیش بهش افتخار می کردم، بدبین بشم و با خودم بگم که کاش اصلا شروع نشده بود. تجربه ای که حالا تکرارش من رو با حس خیانت به رفاقت مواجه کرده. تکراری که داره بهم تحمیل می شه. یا حداقل دوست دارم به حساب تحمیل بذارمش.
هی بهشون می گم من که اصراری به برگشتن ندارم ولی خودمونیم محکم این جمله رو نگفتم.
به هر حال حق منه که تحولی رو که درش نقش داشتم دوباره تجربه کنم.
قرار رو که گذاشتم تا همین امروز صحبت های نهایی رو انجام بدم. هر چند که تا حالا همه چی رو معلق نگه داشتم تا شاید معجزه ای اتفاق بیفته. کاش حدس دیروز بعد از ظهر درست بود و همه چی علیه من رخ داده بود. ولی اعتراف می کنم که اگه رخ داده بود دمق می شدم. اما این دمق شدن به این که از آشوب فکری دو هفته ای رها بشم نمی ارزید؟
اصلا همش تقصیر بی پولیه. یعنی رفع بی پولی ارزشش رو داره که سابقه خودم رو خراب کنم؟ از کجا معلوم که خراب بشه؟ خب، اون انرژی سال گذشته رو ندارم و دیگه طاقت کار با حاشیه رو ندارم. اینا همش حرفه، تو بخوای می تونی. شاید، ولی آیا من حق دارم در این اوضاع بد کاری دوستام دو کاره باشم؟ بر فرض که نخوای دو کاره باشی، مگه این کار گیر همون دوستات میاد؟ یادته؟ استاد مسعودی می گفت:" بوی سرب روزنامه آدم رو معتاد می کنه."؟ الان که روزنامه ها بوی سرب نمی ده؟ خنگ شاگرد! این تمثیله، یعنی این که تو طاقت این که نباشی رو دیگه نداری. پس بهتره به جای تقویت حس تنبلی به خودت انرژی بدی برای تکرار موفق تره یک تجربه خوب.
با همه این حرفا دل برگشتن ندارم. اصلا فکر کردی اگه برگردی خیلی ها فکر می کنن چشت مونده بود اونجا؟ خودت هم می دونی که اینجوری نبوده.
ولی خیلی سخته خنگی.
