نیما(دوستم که خیلی دوستش دارم): نمی دونی چه روزهایی پشت شیشه قصابی اصغرآقا وایستادم و ساتوری کردن گوسفندها رو نگاه کردم. از دو سال پیش این حس لذت از تیکه تیکه کردن گوشت یکهو بهم دست داد. الان هم از شاگرد قصاب بودن خیلی راضیم. فرقی هم نمی کنه که شاگرد اصغرآقا بمونم یا پیش اکبرآقا باشم. می گم کاش این مدال های المپیاد حالا که قیمت طلا خورده به سقف، ارزشی پیدا می کرد و می شد با پولش یه مغاره قصابی باز کرد. اونم مغازه ای که با چرت و پرت هایی که تا قبل از انصراف تو کلاس های مهندسی عمران دانشگاه صنعتی اصفهان یاد گرفتم، می ساختم...
+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط علی حق
|