ظاهر این روزها یکنواخته و کسل کننده ولی وقتی روز با صدای تلفن بهترین دوستم شروع می شه، خاطره تئاتر "خانه" که دیشب دیدیم٬ زنده می شه و خوندن کتاب "عامه پسند" نوشته بوکفسکی چه حالی می ده٬ فرصت می شه یه سر برادرم رو ببینم، بعد هم بالاخره می تونم مدرکم رو بعد از ۱۰ سال از دانشگاه بگیرم٬ روزنامه هم به دلایلی چاپ نشده تا بشه کلی از مطالب دیروز رو دوباره ریخت در صفحه ها٬ دعوت ناهار در رستوران شاندیز هم کلی جذابه و فرصت می شه بعد از ماه هاخریدی هم بکنم٬ می تونم بعد مدت ها سری به دوستان در روزنامه اعتماد ملی بزنم٬ بعد هم وقت می کنم بیفتم به جون کتاب های آموزش زبان. همه این ها رو هم با عشق انجام میدم تا این روزهای و ماه ها هر چی شتابان تر بگذره و فرداهای زیادی باز با صدای تلفنش بیدار شم٬ اگر چه روز به روز به شب نخوابی های رویایی نزدیک می شم...
+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط علی حق
|
