يك صحنه تكراري. سوار تاكسي هستيد و راننده براي سوار كردن مسافر بي احتياط به راست مي رونه و كج وا ميسته، راه بند مياد و ترافيك ميشه. در همين حين افسري از پشت درخت سر و كللش پيدا مي شه و شروع به نوشتن جريمه مي كنه. راننده تاكسي:" جناب سروان آخه برا چي جريمه مي كني؟" افسر:" پس نصرالله از كجا بياره بجنگه؟" خنده مسافرها كه تموم ميشه. راننده برگ جريمه رو هي تاب ميده و مي گه:" ديدين افسر وظيفه هم نبود كه بگم شوخي ميكنه، كادري بود. آي لعنت به .... و آي فلان فلان شده ها و...."
تا وقتي كه پياده شم هي فحش ميداد و چه فحش هايي هم. بدين ترتيب ديروز رسيدم روزنامه روزگار و اين بار روزگار ما به جاي تاكسي اون بابا جريمه شد و متوقف شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط علی حق
|